نمایشنامه رادیویی.جوخه آتش

نام اثر : جوخه آتش 

نویسنده : شیدا اصغری

تنظیم : شیدا اصغری

تایپیست : شیدا اصغری

تهیه کننده : اشرف اشرف نژاد








شخصیتها : 

دکتر پتروویچ ............................ پنجاه ساله

آنا پتروویچ ( همسر دکتر) ............. چهل ساله 

نیکلا (سرباز) ...................... بیست ساله

الکساندر (سرباز) ............. بیست ساله 

سونیا ( آبدارچی) ........ زنی مسن 









صحنه اول :   

بیمارستان / اتاق آی سی یو / صدای دستگاه علائم حیاتی شنیده می شود . دکتر پتروویچ وارد اتاق آی سی یو می شود . آنا پرستار مراقبت های ویژه و همسر دکتر پتروویچ بالای سر بیمار ایستاده و علائم حیاطی بیمار را چک می کند . 

آنا :    اومدی ! 

دکتر پتروویچ :   حالش چطوره ؟ 

آنا :   وضعیتش چندان خوب نیست ، ضربان قلبش ضعیفه ، افت فشار پیدا کرده 

دکتر پتروویچ :   چند سالشه 

آنا :      بیست و سه سال 

دکتر پتروویچ :   چطوری خودکشی کرده ؟

آنا :    با اسلحه ، گلوله از زیر چونش رد شده ، بعد از شکستن شش تا از دندونا و قطع شریان       ، قسمتی از زبونو از بین برده ، مخاط بینی رو متلاشی کرده از قوز بالای بینی خارج          شده ، فقط شانس آورده بخاطر متمایل بودن بیش از حد سر به عقب ، موقع شلیک         گلوله، باعث شده نجات پیدا کنه

دکتر پتروویچ :    گفتی سربازه 

آنا :    آره ، سر پست که بوده این اتفاق افتاده محل پستش ظاهرا از آسایشگاه دور بوده واسه                همین تا تعویض پست کسی متوجه تیر خوردنش نشده 

دکتر پتروویچ :   ممکنه پرونده اشو برام بیاری 

آنا :    حتما ، راستی تئو نگفتی چرا انقدر اصرار داشتی این مریض حتما تحت نظر خودت باشه  

دکتر پتروویچ :  همینطوری 

آنا :     آخه سالهاست که تو دیگه مریض نمی بینی واسه همین تعجب کردم 

دکتر پتروویچ :  بالاخره من یه پزشکم نه یه مدیر ، اینکه فقط بخوام مدیریت کنم خیلی با روحیه ام جور نیست می دونی که 

آنا :        بله کاملا دکتر پتروویچ ! ( می خواهد برود که دکتر پتروویچ او را صدا می زند) 

دکتر پتروویچ :    آنا ؟ 

آنا :         بله 

دکتر پتروویچ :    چند ساله که با هم ازدواج کردیم ؟ 

آنا : ( با تعجب)    چی ؟!

دکتر پتروویچ :      پرسیدم چند ساله باهم ازدواج کردیم

آنا :            چیزی شده تئو ؟! 

دکتر پتروویچ :     من فقط یه سوال کردم همین 

آنا :            چرا این سوالو پرسیدی  

دکتر پتروویچ :     اشکالی داره به نظرت ؟ 

آنا :            نه ! آخه یه دفه غافلگیر شدم ، تا حالا همچین سوالی از من نپرسیده بودی 

دکتر پتروویچ :    الان دارم ازت می پرسم 

آنا :           خب آخر این ماه میشه بیست سال ، چطور مگه ؟ 

دکتر پتروویچ :     یادته روزی که ازت خواستگاری کردم کی بود 

آنا :     من اون موقع تازه وارد دانشکده پرستاری شده بودم که جنگ شدید شد یادمه سریعا خودمو بعنوان داوطلب برای پرستاریو کمک به مجروحین جنگی معرفی کردم ! 

دکتر پتروویچ :  و من اون موقع یه سرباز وظیفه بودم ، یادمه تازه از دانشکده روانپزشکی فارق التحصیل شده بودم 

آنا :      یه سرباز مغرور و کاملا خشک که اصلا بهش نمی خورد روانشناس باشه ، البته باید اعتراف کنم بعد اون همه سال هنوزم اخلاقت تغییر نکرده دکتر پتروویچ 

دکترپتروویچ :   آنا میدونی آشنایی با تو زندگی منو تغییر داد 

آنا :          تئو دارم کم کم نگران می شم اتفاقی افتاده ؟! 

دکتر پتروویچ :   نه چه اتفاقی 

آنا :          تا حالا این حرفارو بهم نزده بودی !

دکتر پتروویچ :    ممکنه پرونده رو سریعتر برام بیاری   

آنا :           اه ...حواسم نیست پرونده ش همینجاس ، بالای تختش گذاشتم 

دکتر پرونده را برداشته ورقی میزند . 

 دکتر پتروویچ : ( با خود) ایوان ایوانوویچ سن بیست و سه سال ، علت بیماری خونریزی زیاد که باعث نرسیدن خون به مغز و رفتن به حال کما می باشد ، ( رو به آنا) کسی همراهش اومده ؟ 

آنا :     آره فکر می کنم دو تا از هم خدمتیاش توی راهرو نشستن 

دکتر پتروویچ :     خانوادش چی ؟ اونا خبر دارن 

آنا :         فکر نمی کنم دوستش می گفت مث اینکه خانوادش توی یه روستای دورافتاده زندگی می کنن 

دکتر پتروویچ :    بسیار خب ، ممنون آنا 

آنا :          خواهش می کنم   

دکتر از اتاق خارج شده وارد راهرو بیمارستان می شود . در همین لحظه پسر جوانی به سمت او می آید .

الکساندر :       سلام دکتر من الکساندر هستم ، هم خدمتی ایوان ایوانوویچ ، حالش چطوره ؟ 

دکتر پتروویچ :   الکساندر تو می دونی برای چی ایوان خودکشی کرده ؟ 

الکساندر :       نمی دونم دکتر ، باورم نمی شه ایوان همچین کاری کرده باشه ، اصلا بهش نمیومد همچین کاری کنه فکر کنم قاطی کرده 

دکتر پتروویچ :    چقدر می شناختیش ؟ 

الکساندر :       تو دوران خدمت باهم آشنا شدیم ، پسر مهربونی بود از اون بچه های با معرفت که من ازش خوشم میومد 

دکتر پتروویچ :     رابطه ایوان با بقیه چطور بود ؟ 

الکساندر :        کلا با همه بچه ها رفیق بود ، ولی اینروزا نمی دونم یه جوری شده بود 

دکتر پتروویچ :      منظورت اینه که عاشق شده بود 

الکساندر تا میخواهد جواب دهد نیکلا یکی دیگر از هم خدمتیهای ایوان که کمی عقب تر از دکتر و الکساندر ایستاده است ، جلو می آید . 

نیکلا :       ( با خنده) نه دکتر ایوان نامزد داره اتفاقا خیلی ام خاطر نامزدشو می خواد قرار بود بزودی عروسی کنن ! مشکل ایوان این چیزا نبود

دکتر پتروویچ :   شما ؟ 

نیکلا :      ببخشید شنیدم داشتین با الکساندر در مورد ایوان صحبت می کردین گفتم یه کمکی کرده باشم من نیکلا هستم هم خدمتی ایوان ایوانوویچ 

دکتر پتروویچ :   معلومه شماها با ایوان رابطه خوبی داشتین ! 

الکساندر :      ما دوستای خوبی بودیم 

دکتر پتروویچ :   ایوان احیانا الکل زیاد مصرف نمی کرد یا از مواد مخدر خاصی ... 

نیکلا :       ایوان ! ( قاه قاه می خندد) اون حتی سیگارم نمی کشید، ( با شوخی) بس که مثبت بود حال آدمو بهم می زد 

الکساندر :    دکتر ، ایوان حالش خوب می شه ؟ 

دکتر پتروویچ :   اگرچه حال چندان مساعدی نداره ولی امیدوارم که خوب بشه 

نیکلا :     شما روانشناسین ؟ 

دکتر پتروویچ :   بله ، من دکتر پتروویچ مدیر کلینیک اعصاب و روان بیمارستان هستم 

نیکلا :        به نظر شما ایوان چرا باید خودکشی کنه ؟ 

دکتر پتروویچ :   هنوز نمی دونم ، واسه همین از شما که دوستاشین میخوام کمکم کنین 

الکساندر :      ما اگه بتونیم کمک کنیم خوشحال میشیم دکتر 

دکتر پتروویچ :   با کسی جدیدا مشکلی پیدا نکرده بود مثلا دعواش بشه 

الکساندر :       ایوان بچه آرومیه ، کلا دنبال دردسر نبود 

نیکلا :         یه بچه مثبت پاستوریزه 

دکتر :       گفتی ایوان اینروزا یه جوری شده بود منظورت چی بود ؟ 

الکساندر :    بیشتر تو خودش بود ، این آخری می خواست مرخصی بگیره بره پیش خانوادش اما فرمانده اجازه نداد ، همش می گفت خستم نمی کشم از این جور حرفا 

نیکلا :      من می دونم همه چی از اون روز که رفتیم میدون تیر شروع شد 

دکتر :       میدون تیر ؟! اونجا برای چی رفتین ؟ 

الکساندر :     دکتر حرفای اینو خیلی جدی نگیر کلا مخش تعطیله ! خب ما باید بریم دیرمون شده 

دکتر :       این کارت منه اگه فکر کردین چیز بیشتری می دونین در مورد دوستتون که بهم بگین حتما باهام تماس بگیرین 

الکساندر :     حتما دکتر پتروویچ     

دکتر :       روز خوش آقایون    

موسیقی .... 



صحنه دوم 

روز / حیاط بیمارستان / باران می بارد ، دکتر پتروویچ در حال قدم زدن زیر باران است که همسرش آنا از دور او را صدا می زند و با عجله به سمت او می دود . 

آنا :  تئو هیچ معلوم هست کجایی ؟ ! کل ساختمون بیمارستانو دنبالت گشتم ، نگرانت شدم ، چرا گوشیتو خاموش کردی 

پتروویچ :  حال ایوان چطوره ؟ 

آنا :     زیاد فرقی نکرده ، دکتر والنتینوف می گفت ممکنه دووم نیاره  

پتروویچ :  تو جنگ هر چقدر فداکاریت زیاد و دشوارتر باشه ، تاج افتخاری که ازون حاصل می شه باشکوه تره 

آنا :     منظورت چیه 

پتروویچ :   گذشتن از خود ، گذشتن از این وجود مادی ، آزاد بودن و آزاده زندگی کردن چیزای ساده ای نیستن آنا  

آنا :    مثل آدمای فیلسوف حرف میزنی ، من زیاد از حرفات سر در نمیارم ولی احساس می کنم یه چیزی داره اذیتت می کنه 

پتروویچ :  به یه سفر نیاز دارم 

آنا :     فکرمی کنم وقتشه که یه مسافرت درست حسابی باهم بریم 

پتروویچ :  حتی این بارونم نمی تونه آتش درونمو خاموش کنه 

آنا :      تئو چی شده چند روزه خیلی گرفته به نظر میای می خوای باهم صحبت کنیم 

پتروویچ :  خیلی از حرفا گفتنی نیست آنا ، حتی نمی تونی اونارو به زبون بیاری

آنا :      دوست دارم بهت کمک کنم تئو ولی نمی دونم باید چیکار کنم 

پتروویچ :   تو زن مهربونی هستی ، اعتراف می کنم اگه تو تو زندگیم نبودی زندگی من هیچ ارزشی نداشت 

آنا :      با این حرفات آدمو بیشتر نگران می کنی تئودور پتروویچ

پتروویچ :   نگران نباش دارم با خودم یه کم خلوت می کنم 

آنا :     بعضی وقتا دلم بدجوری برای خودم تنگ می شه ، اما هیچ وقت نشد برای خودم وقت بذارم ، این خوبه که آدما گاهی برای خلوت با خودشون وقت بذارن 

پتروویچ :   آنا واقعا از زندگی با مردی مثل من راضی هستی ؟

آنا :      من از زندگیم راضیم ، اگه یه روز میبینی بداخلاقی می کنم بیشتر از خودم شاکیم که نمی تونم با شرایط کنار بیام 

پتروویچ :   احساس گناه می کنم ، مدتهاست آرزو دارم که وقتی شب چشمامو روی هم می ذارم یه خواب آروم داشته باشم 

  آنا :   همه ما گاهی وقتا احساس گناه می کنیم ، فکر می کنم تو زیادی حساس شدی تئو  

پتروویچ : شاید 

آنا :   بدون چتر زیر بارون ممکنه سرما بخوری تو دیگه یه مرد جوون نیستی تئودور پتروویچ ! 

پتروویچ :   می خوای بگی دارم پیر می شم 

آنا :       من کی همچین حرفی زدم فقط نگران سلامتیت هستم 

پتروویچ :     من حالم خوبه نگران نباش 

آنا :        جدیدا کارایی میکنی که آدم تعجب می کنه 

پتروویچ :  قدم زدن زیر بارون کجاش تعجب آوره ، اتفاقا خیلی ام لذت بخشه 

آنا :     من که اصلا از کارات سر در نمیارم ، تا همین قبل ، از اینکه لباسات خیس بشن بدت میومد امکان نداشت بدون چتر تو هوای بارونی قدم بزنی ولی حالا ...

پتروویچ :   ولی حالا فکر میکنم بارون باید خیسم کنه تا پاک بشم ، پاکِ پاک آنا 

آنا :     (نگران و کنجکاو) مگه چیکار کردی که باید پاک بشی ؟ ! 

پتروویچ :   هیچی فراموش کن 

آنا :     از وقتی ایوانو دیدی اینطور آشفته شدی ، به نظرم نباید بیشتر از این خودتو درگیرش کنی 

پتروویچ :   آنا مرگ چیز ترسناکیه همه آدما از مرگ می ترسن ، ولی آدمایی مث ایوان با بقیه فرق دارن 

آنا :      فرقشون تو حماقتشونه ! کسی که خودکشی می کنه به نظرم آدم ضعیفیه 

پتروویچ با جمله آنا سکوت می کند و تنها نفس عمیقی می کشد . صدای شر شر باران شنیده می شود . آنا بعد از چند لحظه می گوید .

 آنا :    می دونی چیه تئو به نظر من تو باید پرونده ایوانو به یه دکتر دیگه ارجاع بدی ، نباید خودتو اذیت کنی 

پتروویچ :  ایوان منو یه جورایی یاد جوونیه خودم می ندازه زمانی که تو ارتش بودم ، اوایل جنگ بود ...

آنا :     (با شوخی) چیه نکنه توهم قصد خودکشی داشتی ، شوخی کردم راستی هنوز علت خودکشی ایوانو متوجه نشدی ؟ 

پتروویچ :   هنوز نمی دونم چرا اینکارو کرده ولی فکر می کنم دلیل مهمی داشته 

آنا :      چه دلیلی ! حتما به پوچی رسیده ، چیزی که جوونای بی هدفی مث اون این روزا زیاد دچارش می شن      

پتروویچ :    آنا برو تو حسابی خیس شدی ممکنه سرما بخوری 

آنا :      ببخشید اگه مزاحم خلوتت شدم 

پتروویچ :   این چه حرفیه تو هیچ وقت مزاحم نبودیو نیستی خودتم خوب میدونی 

آنا :       پس بیا باهم بریم چون خودتم حسابی خیس شدی 

پتروویچ :   تو برو من می خوام یه کم دیگه زیر بارون قدم بزنم 

در همین لحظه تلفن همراه آنا زنگ می خورد . 

آنا :    الو ... چی شده ... چی ؟ ! ایست قلبی ؟ وسایل احیا رو سریع آماده کنین دکترم سریع پیج کنین من الان میام 

پتروویچ :  چی شده 

آنا :     ایوان دچار ایست قلبی شده من باید سریع برم 

پتروویچ :   منم میام 

آنها با عجله به سمت ساختمان می دوند ، سپس وارد ساختمان بیمارستان می شوند . دکتر پتروویچ می خواهد از پله ها بالا برود که آنا اورا صدا میزند

آنا :   تئو می خوای ده طبقه رو از پله ها بالا بری 

پتروویچ :      تا آسانسور بالا بیاد طول می کشه 

آنا :        الان میرسه نگران نباش 

آسانسور می ایستد . صدای باز شدن در آسانسور . آنها داخل می شوند . دکمه را می زنند . در بسته شده حرکت می کند .

پتروویچ :     ( با خود آهسته زمزمه میکند) طاقت بیار پسر ( چنتا عطسه می کند )

آنا :          خدای من فکر کنم سرما خوردی تئو 

پتروویچ :      با چنتا عطسه که آدم سرما نمی خوره

آنا :         بهتره بری لباستو عوض کنی 

پتروویچ :     آنا من خوبم  

طبقه ده را آسانسور اعلام می کند . آنها خارج می شوند . 

آنا :         پس چرا وایسادی مگه نمیای داخل ؟ 

پتروویچ :     نه من میرم توی اتاقم هر خبری شد سریع به من خبر بده 

آنا :        باشه 

آنا وارد اتاق می شود . 

پتروویچ : ( با خود)   خدایا کمکش کن که زنده بمونه ، ازت خواهش می کنم ، نباید بمیره اون پسر خیلی جوونه ! نباید بمیره ... تو می تونی پسر تو می تونی ! باید زنده بمونی ، قوی باش 

دکتر پتروویچ نا آرام به سمت اتاقش میرود . 

موسیقی ...  



صحنه سوم :   

اتاق دکتر پتروویچ / صدای در اتاق زده می شود . 

دکتر پتروویچ :  ( با صدای گرفته) بفرمایید 

آنا در را باز می کند وارد اتاق می شود . 

آنا :       سلام 

دکتر پتروویچ :     تویی آنا بیا تو 

آنا :       مزاحم نیستم ؟ 

دکتر پتروویچ :     آنا همیشه بهت گفتم تو مزاحم نیستی 

آنا روی صندلی می نشیند . 

آنا :       چرا نمیری خونه استراحت کنی ؟ 

دکتر پتروویچ :  چیزیم نیست یه سرماخوردگی جزئیه 

آنا :    تئو تمام دیشبو تب داشتی ، تا صبح داشتم پاشویت می کردم ، باید الان توی رختخواب باشی نه توی اتاق کار

دکتر پتروویچ :   چیزی پیدا کردی ؟      

آنا :      بیا فقط همین یه کیسه همراهش بود 

دکتر پتروویچ :    توش چیه ؟ 

آنا :      ندیدم 

دکتر کیسه را روی میز خالی میکند مقداری وسایل روی میزش می ریزد . یکی یکی وسایل سرباز را بررسی می کند.

دکتر پتروویچ : یه برس جیبی ، دسته کلید و یه کیف پول که توش یه مقدار پوله ، اینجارو یه عکس دو نفره فکر کنم پدر و مادرش باشن ، یه ساعت مچی و یه دفترچه یادداشت 

آنا :    داری چیکار می کنی ؟ ! 

دکتر پتروویچ :   می خوام ببینم چیزی تو دفترچه نوشته یا نه 

آنا :     تئو این کار درست نیست 

دکتر پتروویچ :   آنا باید بفهمم ایوان چرا خودکشی کرده 

آنا :     همه زندگی تو شده ایوان ، من علت این همه پافشاریو نمی فهمم تئو فکر می کنم تو داری بیش از اندازه زیاده روی می کنی 

دکتر پتروویچ :  من دارم مث خودم رفتار می کنم چیزی که هستم یه پزشک روانشناس 

آنا :    (عصبی) هوم ... کاملا مشخصه چرا خودکشی کرده ، برای اینکه آدم ضعیفی بوده ، اینجور آدما حال منو بد می کنن ! 

دکتر پتروویچ :  نباید در مورد آدما زود قضاوت کنی آنا

آنا :        شانس آورد که زنده موند وگرنه اون دنیا بدجوری مجازات می شد 

دکتر پتروویچ در حال ورق زدن دفترچه است که به مطلبی بر می خورد . 

دکتر پتروویچ :    آنا ببین اینجا چی نوشته ، Execution by firing squad 

آنا :      یعنی چی ؟! 

دکتر پتروویچ :   زیرش نوشته اعدام توسط جوخه آتش ، ادامش نوشته يك روش اعمال اشد مجازات است كه بخصوص در ارتش و در هنگام جنگ رايج است. 

آنا :    خب این یعنی چی ؟ 

××× دکتر پتروویچ :   نوشته از نظر تاريخي ، تير باران با اسلحه ، روشي بسيار قديمي است كه پيش از رواج سلاح گرم ، براي اجراي آن از تير و كمان استفاده مي شده است. تاريخچه اين روش به زمان اعدام سان سباستين از مقدسين مسيحي باز مي گردد. در آن زمان وي با تير و كمان سربازان رومي تير باران شده بود . در اين روش جوخه آتش كه بطور معمول از تعدادي سرباز مسلح تشكيل مي شود بايستي بطور همزمان شليك كنند . اين امر موجب مي شود ضمن برطرف شدن مشكل امتناع احتمالي از شليك كه در روش استفاده از يك تير انداز تنها ، وجود دارد ، ازشناخته شدن سربازي كه گلوله اش باعث كشته شدن محكوم مي شود نيز جلوگيري گردد.

 آنا :    چه وحشتناک ! حالا واقعا اینطوری بوده ؟ 

دکتر پتروویچ :  نوشته معمولا پيشنهاد مي شود بطور تصادفي يك يا چند فشنگ مشقي در بين مهمات سربازان جوخه آتش قرار داده شود تا با اين كار ، به هر يك از اعضاي جوخه شانس شركت نداشتن در عمل كشتن داده بشود. هرچند محكومين مي توانند تقاضاي قرار گرفتن در مقابل جوخه آتش بدون چشم بند را بنمايند اما بطور معمول بايستي چشمان محكوم بسته باشند .

آنا :    اه خدای من ! این پسر به طور حتم یک دیوانست آخه اینا چیه که نوشته 

دکتر :  خیلی جالبه تو صفحات قبلم یه چیزایی در مورد تاریخچه اعدام و شیوه های مختلف اعدام نوشته 

آنا :    چرا یه سرباز بیست و سه ساله روستایی باید به دونستن این مطالب علاقه داشته باشه ؟

دکتر پتروویچ :    ایوان یه سرباز ساده و معمولی نبوده ، اتفاقا خیلی ام باهوش و حساس بوده و با این سن کم ذهن عجیب و غریبی داشته 

آنا :  تئو به نظرم بهتره خودتو زیاد درگیر نکنی ، اونم یه بیمار روانیه مث بقیه بیمارای روانی 

دکتر پتروویچ :   این چه حرفیه آنا ، ایوان اصلا بیمار روانی نیست 

آ نا :      اگه عاقل بود اینکارو هیچ وقت نمی کرد 

دکتر پتروویچ :   ( با عصبانیت وناراحتی فریاد میزند) تو نمی تونی همچین حرفی بزنی آنا چون هیچ وقت جای اون نبودی که ببینی چه حسی داشته 

آنا :     چرا عصبانی میشی ! منظوری نداشتم 

دکتر پتروویچ :   معذرت می خوام سرت داد زدم 

آنا :   مهم نیست ! بهتره یه کم استراحت کنی ، زنگ میزنم الان سونیا دوتا قهوه برامون بیاره چطوره 

دکتر پتروویچ :   خوبه 

آنا گوشی را بر میدارد . 

آنا :   سونیا لطفا دوتا قهوه بیار اتاق دکتر پتروویچ ممنون 

دکتر پتروویچ ناگهان از جایش بلند می شود . به سمت کتابخانه می رود

آنا :    چی شد ؟ ! دنبال چی می گردی ؟ 

دکتر پتروویچ :  دنبال یه کتاب می گردم .... کتابای این کتابخونه رو باید یه روز سر فرصت حسابی مرتب کنم خیلی بهم ریخته شده ... آهان پیداش کردم 

دکتر برمی گردد و با عجله می نشیند . کتاب را ورق می زند . 

دکتر پتروویچ :    ایناهاش خودشه ! 

آنا :     می شه بگی چی خودشه ؟ 

دکتر پتروویچ :  خیلی جالبه این پسر حتی در مورد آزمایشای معروف دانشگاه استنفوردم نوشته

آنا :    آزمایشای معروف ! کدوم آزمایش 

دکتر پتروویچ :    تو دوران دانشکده یه چیزایی در موردش خونده بودم ، این آزمایشا در مورد نظریه فیلسوفی به نام آرنته که در مورد خشونتو شر ، بررسی و تحقیق شده 

آنا :     خب ... 

دکتر پتروویچ :   نوشته دو آزمایش با فاصله هشت سال ازهم در سال هاي 1963 توسط دكتر ميلگرم و 1971 توسط دكتر زامباردو كه هر دو روانشناس بودند انجام شده بود . نتايج آزمايش ها بسيار باور نكردني ، تكان دهنده و جنجالي بودند. براي نمونه در آزمايش دوم زندانبان هاي آزمايشي كه قبل از آزمايش سلامت رواني شان بطور كامل تاييد شده بود آنچنان رفتارهاي ساديسمي و آزارگرانه اي از خود بروز داده بودند كه آزمايش پس از شش روز به اجبارمتوقف شده بود در حالي كه قرار بود طول مدت آزمايش دو هفته باشد.

آنا :   قضیه داره جالب می شه 

دکتر پتروویچ :  خیلی جالبه نوشته نتايج نشان داده كه نزديك به هشتاد و پنج در صد انسان ها اطاعت از دستورات مافوق را به ندا هاي ديگري مانند نداي وجدان و مانند آن ترجيح مي دهند.

آنا :      اه من که دارم گیج می شم 

دکتر پتروویچ : من یه مطالبی درباره این قضیه خوندم اینکه وقتي سربازا به كار غير انساني مجبور مي شن ، بیشتر از هر چيزی به اطاعت و تبعيت فکر میکنن . مثلا وقتی با شليك گلوله باعث مرگ کسی بشن لحظه اي به وجدانشون رجوع نمی کنن ، معمولا در اين جور مواقع آدما بيشتر از اونکه برای هم نوع خودشون دل بسوزونن ، متاسفانه نگران اطاعت از دستورات مافوق هستن 

آنا :  این که خیلی بده یعنی آدما قبل از اينكه به وجدانشون رجوع كنن ، تحت تاثير موقعيتي واقع میشن كه درش قرار ميگيرن درسته 

دکتر پتروویچ : ( با ناراحتی ) بله متاسفانه 

آنا :   خدای من این خیلی وحشتناکه ! 

دکتر پتروویچ : ( دفترچه را ورق می زند) نوشته "تقريبا همه هم خدمتي هايم را از نظر روحي رواني بررسي كرده ام به نظرم همه از همان هشتاد و پنج در صد لعنتي هستند. انگار مغز ندارند و نمي توانند فكر كنند . آدم گاهي شرمش مي شود بگويد من هم انسان هستم شايد گرگ ها خيلي از ما شريف تر باشند. كافيست گاهي حتي يك آدم مفلوك صاحب يك جو قدرت شود آنوقت طبيعت حيواني اش بر ملا مي شود و از آزار ديگران لذت مي برد ". 

دکتر پتروویچ با خواندن این مطلب سیگاری روشن می کند . 

آنا :  تئو ! فکر می کردم خیلی وقته دیگه سیگار نمی کشی 

در همین لحظه سونیا در زده وارد اتاق می شود . 

سونیا : روز بخیر خانم روز بخیر دکتر پتروویچ ، قهوه تونو آوردم 

آنا :    ممنون سونیا بذارش روی میز 

سونیا : امیدوارم خوشتون بیاد 

دکتر پتروویچ :    قهوه های تو حرف نداره سونیا ، ممنون می تونی بری 

سونیا :     روز خوبی داشته باشین دکتر پتروویچ ، خانم ، با اجازه 

سونیا از اتاق خارج می شود . 

دکتر پتروویچ : به نظرت چه چیزی باعث این رفتارهای دوگانه می شه ؟ 

آنا :   منظورت چیه ؟ ! 

دکتر پتروویچ :   رفتار افرادی مثل سونیا با من بعنوان بالادست و مثلا با بیمارا بعنوان زیر دست 

آنا :   نمی دونم 

دکتر پتروویچ :   ایوان نوشته گاهي حتا جزئيات به ظاهر كم اهميتي مانند لباس و يونيفرم نيز چه اندازه مي تونن تاثير پر رنگي داشته باشن. نوشته همين جزئيات كم اهميت گاهي كمك مي كنه تا شخصيت قلدر و زورگوي درون آدمها از پيله خوش رنگ ونگارشون بيرون بياد.

آنا فنجان قهوه اش را سر می کشد .

آنا :    باید اعتراف کنم این پسر واقعا روح بزرگی داشته 

دکترنیم نگاهی به آنا می اندازد و سپس در حال ورق زدن دفترچه می باشد که ناگهان کاغذی از لای آن روی زمین می افتد . 

آنا :   تئو فکر کنم یه کاغذ از لای دفترچه افتاد پایین پات 

دکتر پتروویچ :  الان برش میدارم 

دکتر کاغذر را برداشته آنرا که تاشده باز می کند و می خواند . 

آنا :   چی نوشته ؟ 

دکتر پتروویچ :  آیین نامه اجرایی تیر باران در ارتش ایالت متحده آمریکا 

آنا :   خب بقیه اش ... 

 دکتر پتروویچ :  یه لحظه صبر کن ... نوشته " امروز، بازهم رفته بوديم ميدان تير ، بازهم دسته دسته آدم هاي غير نظامي بیگناه را آورده بودند و ما به آنها شليك مي كرديم . دستور داده اند با چشمان باز اعدامشان كنيم خيلي هاشان چشمشان را مي بندند. آدمهايي بودند كه هيچكدام را نمي شناختم . اما انگار همه را يك جايي يا يك وقتي ديده بودم . بعضي از آنها در لحظه شليك چشم هايشان را مي دوختند به ما ، با چشم هايشان يك دنيا حرف داشتند. بيچاره ها عين برگ خزان مي ريختند روي زمين. چند روز ست كارمان شده همين ، صبح مي رويم و عصر بر مي گرديم . طاقت ندارم ديگر . نمي دانم چه كار بايد كرد؟ "

دکتر سیگار دیگری روشن می کند . 

آنا :    تئو حالت خوبه ؟ این همه سیگار برای سلامتیت خوب نیست ! دستات داره می لرزه !

دکتر پتروویچ :  (بغض آلود) چیزی نیست خوبم 

آنا :     پسر بیچاره چه زجری کشیده 

دکتر پتروویچ :   عذاب وجدان ، چیز بدی نیست گاهی وقتا یعنی اینکه هنوز وجدانی وجود داره که عذاب بکشه اما گاهی مجبور می شی بخاطر خلاصی ازش خودتو خلاص کنی ! 

آنا :  ایوان دست به خودکشی زد چون هنوز وجدانش بیدار بود اون خودشو نتونسته ببخشه

دکتر پتروویچ : زمان جنگ وقتی سرباز بودم به دستور مافوقم مجبور شدم به روی یه مشت آدم بیگناه اسلحه بکشم و تیراندازی کنم یا باید می کشتم یا کشته می شدم . بارها تصمیم گرفتم خودمو بکشم ولی هربار که به مرگ نزدیک شدم دیدم جرات روبرو شدن باهاشو ندارم . من به کار زشتم ادامه دادم فقط بخاطر ترس از مرگ ! 

آنا :   تئو عزیزم من تورو سرزنش نمی کنم شاید هرکس دیگه ایم جای تو بود همین کارو میکرد ! به نظرم کسایی که با تو اینکارو کردن مقصرن ، معلومه خیلی تو این همه سال اذیت شدی اما چرا تا الان حرفی نزدی ؟ 

دکتر پتروویچ :   چی باید میگفتم ؟

آنا :  حقیقت ! تو میتونستی با گفتن حقیقت خودتو سبک کنی 

دکتر پتروویچ :   گفتن حقیقت خیلی آسون نیست ، بعضی وقتا از خودم متنفر میشم ، دلم میخواد زمین دهن باز کنه و منو ببلعه شاید کمی از کابوسهای شبانه روزم کم بشه و وجدانم آروم بگیره ، تصویر چشمهای بی گناهو معصوم اون پسر بچه که ملتمسانه زل زده بود تو چشمام محاله تا آخر عمر از ذهنم پاک بشه ! ... من چیکار کردم آنا !! ... خدایا منو ببخش ! 

آنا :   عزیزم نباید خودتو اینطور سرزنش کنی مطمئنم برای این همه سال سکوت دلیلی داشتی 

دکتر پتروویچ : جز ترس و شرم از گناه چه دلیلی میتونه داشته باشه من ترسیدم آنا حتی از گفتن این حقیقت ترسیدم ! شرم بر من ... شرم بر من! آنا پتروویچ شوهرت یه آدم ترسوه که باعث سرافکندگی تو شده ! من بهت این حقو میدم که حالا بعد از شنیدن حقیقت بخوای از من جدا بشی و منو بخاطر این همه سال پنهان کاری احمقانه ببخشی 

آنا :   اوه خدای من !... تئودور پتروویچ من بعنوان همسرت بهت افتخار میکنم تو همیشه قهرمان زندگی من بودیو هستی 

دکتر پتروویچ :   من کاملا به ایوان حق میدم اون آدم بزرگیه ! برای اینکه افراد بی گناهو نکشه ترجیح داده خودش کشته بشه ! ... می دونی آنا دیدن ایوان باعث شد نگاهم به زندگی تغییر کنه بهم جرات داد تا بتونم خودمو پیدا کنم ! اینکه میدونم از حالا به بعد می خوام چیکار کنم و از این بابت خوشحالم ! تو دیگه تئودور پتروویچ سابقو نخواهی دید تو از امروز آدم جدیدی رو میبینی که دیگه ترس براش بی معنیه و چیزی که براش ارزش و مفهوم وا قعی داره زندگی با عزته نه زندگی با ذلت! من باید بخشی ازگذشته چرکمو پاک کنم ! ... من نیاز دارم مدتی با خودم خلوت کنم آنا اگه از نظر تو اشکالی نداره 

آنا :      تئوخیلی خوشحالم از اینکه برق آرامشو ته چشمات میبینم ، من بهت ایمان دارم چون مطئنم میدونی میخوای چیکار کنی ، فقط بدون من همیشه پشتتم ! همینطور که توی این سالها تنهات نذاشتم هیچ وقت تنهات نمی زارم 

 صدای رعد و برق و بارش باران شنیده می شود. آنا عاشقانه به دکتر نگاه می کند و در چهره دکتر پتروویچ آرامش خاصی موج میزند . 

دکتر پتروویچ از جایش بلند شده به سمت در می رود . 

آنا :    کجا میری تئو ؟ 

دکتر پتروویچ :    می خوام برم زیر بارون یه کم قدم بزنم 

آنا :   اشکال نداره اگه منم باهات بیام ؟ 

دکتر لبخندی از روی رضایت به آنا میزند . هردو از اتاق خارج می شوند . نور میرود 

موسیقی / پایان 


/ 0 نظر / 229 بازدید